
مجيد دانشآراسته به يازدهمين مجموعهي داستانش رسيد.
به گزارش خبرنگار بخش كتاب خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، اين مجموعهي داستان با نام «ساختارشكن چشمها» از سوي نشر سماء منتشر شده است.
دانشآراسته مجموعهي داستان جديدش را با فضايي شهري توصيف كرد كه به دغدغهي طبقهي متوسط ميپردازد و گفت: سعي دارم روابط، كنشها و مطالبات عمومي طبقهي متوسط را در آثارم منعكس كنم.
او كه به تعبير خودش 40 سال است مينويسد، در حالي به پايان نيمهي اول سال جاري ميرسد كه چهار مجموعهي داستانش را در اين سال منتشر كرده و معتقد است كه اگر باد موافق باشد، آثار ديگري را هم تا پايان سال منتشر خواهد كرد.
مجيد دانشآراسته متولد سال 1316 در رشت است و از آثارش به داستان بلند «نسيمي در كوير» و مجموعههاي داستان «استخوانهاي تهي»، «سفر به روشنايي»، «قضيهي فيثاغورث با يك صفر دوگوش»، «خاكسترنشين راه طلوع»، «مو به مو»، «در صداي باد»، «متن خود يك كوير است»، «روز جهاني پارك شهر و زبالهداني» و «اشتباه قشنگ» ميتوان اشاره كرد.
نقدی بر مجموعه داستان اشتباه قشنگ مجید دانش آراسته
روزنامه ی همشهری- فرشته نوبخت:با اين سير پرسرعت تمايل آثار ادبي به سوي مينيماليسم و كوتاه و كوتاهترشدن داستانها، گاه به آثاري برميخوريم كه در عين ناتمامي، در همان فرم و شكلي كه خلق شدهاند، كامل و تماماند
و ميشود گفت كه داستانهاي مجموعه «اشتباه قشنگ» نيز به فراخور مضمون و فرم روايتي كه دارند، چنيناند. بهنظر ميرسد كه هر 25 داستان يا داستانواره اين مجموعه، طرحي از دغدغههاي ذهني و تراوشات روحي و عاطفي نويسنده هستند كه انگار نويسنده عامدانه كوشيده تا راه را براي سرازيرشدنشان روي كاغذ، هموار سازد و اين اتفاقي است كه خوب يا بد، در داستانهاي اين مجموعه رخ داده است.
بعد از خواندن چند داستان از اين مجموعه، بهنظرمان ميرسد كه روح و احساس مشتركي ميان داستانها در جريان است؛ چيزي كه بهرغم تكتك و مستقل بودن هر كدام از داستانها و مضامين آنها، همچون ريسماني همهشان را به بند كشيدهاست. پيشتر كه ميرويم، احساس ميكنيم، نويسنده با داستانهايش مانند خاطرات روزانه و مانند بستري براي ثبت افكار و احساساتش برخورد كردهاست؛ و با خواندن داستان آخر، يعني «پوستاندازي» بهوجود چنين رابطهاي در ميان داستانها، متمايلتر ميشويم.
اغلب داستانها، طرحهاي پررنگ و پركششي با يك درونمايه مدرنيستيِ مشترك هستند؛ تنهايي. تنهايي انسان، بهصورت نمايش فرديت، در غالب داستانها تكرار شده است؛ تكراري كه با تعمد، موجب انتقال تلقي حضور نويسنده در متن ميشود. گويي نويسنده هوشيارانه كوشيده تا سايهاي از خود در متن باقي گذارد و استفاده از راوي اول شخص و منِ روايتگر، در غالب داستانها، يعني در 21 داستان از 25 داستان، چنين تلقياي را قوت ميبخشد.
اما شايد با كمي باريكبيني و موشكافي بايد گفت كه پايانبندي بسياري از داستانها عجولانه يا به تعبيري ديگر و با اندكي خوشبيني، ضربهاي است؛ گويي نويسنده در جايي كه خودش تصميم ميگيرد و نه بنا بر ضرورت متن، خواننده را گاه شگفتزده، زماني سردرگم و در جاهايي منتظر رها ميكند و به اين ترتيب پايان اغلب داستانها باز و ناتمام است. اما اين پايانبندي باز، نتوانسته داستانها را از آسيب شتابزدگي نجات ببخشد.
شاهد مثال اين مدعا، داستان بسيار كوتاهِ «نان» است. در اين داستان، خواننده آنقدر شتابزده و باسرعت در جريان سقوط ساسان از مسير سعادت احتمالي- يعني دانشگاه- تا تصادف ضمن مسافركشي در جاده قرار ميگيرد كه وقتي در ميان چند جمله نهايي داستان، به صحنه وجود نان در صندوق عقب برميخورد، منطق آن را براي لحظهاي فراموش ميكند. چه نيازي، ساسان را به اين ورطه ميكشاند؟ چه ميشود كه او درس را رها ميكند، در بنگاه ملكپور مشغول ميشود و راوي [پدر ساسان] چگونه در آن لحظه رنجآور، در رابطه با آن تكه نان و پول خردهاي ريختهشده كف جاده، به چنان استدلالي ميپردازد؟
شايد اگر قطعه پاياني اين داستان كه در حقيقت تنها قطعهاي است كه در آن واقعا به ذهنِ راوي، يعني پدر ساسان نزديك ميشويم، با تأمل بيشتري نوشته ميشد، يا تصوير بهتري داده ميشد، با توجه به قوتِ طرح داستاني آن، نتيجه درخشاني به دست ميآمد.
ساسان كنار جاده افتاده، رويش چادر كشيدهاند، در اطرافش مقداري پول ريختهاند. در صندوق عقب از جا كنده شده و يك تكه نان خشك توي صندوق عقب به چشم ميخورد و اين نشان ميدهد كه ملكپور دروغ نگفته (ص10/داستان نان).
اين شتابزدگي كه در پايانبندي برخي داستانها ديده ميشود، متأسفانه گاه به نثر داستانها هم تسري يافته است. بسياري از جملات، صرفنظر از منظر زيباشناختي، نياز به ويرايش و بازنويسي از سر حوصله و دقت دارند. ويرگولگذاريها و حتي پارگرافبنديهاي اغلب داستانها از كمدقتي رنج ميبرند.
با اينحال، مجموعه داستان اشتباه قشنگ، از نظر طرح داستانها و از لحاظ ژانر كه داستانها به لحاظ كوتاهِ كوتاه بودن، در آن ميگنجند و نيز به جهت نگاه و سبك مخصوص دانشآراسته در نگارش داستانها، قابل تأمل است. بعد از خواندن داستانهاي اين مجموعه احساس ميكنيم كه دريچهاي تازه به رويمان گشوده شده است. زبان داستانها بهرغم شتابزدگي نثر، روان و يكدست است و شيوه روايت داستانها، حكايت از توانايي بالاي نويسنده براي قصهپردازي دارد.
مجيد دانشآراسته نخستين مجموعه داستان خود را با عنوان «استخوانهاي تهي» در سال1342 منتشر كرد، از ديگر آثار او، ميتوان به رمان «نسيمي در كوير»، «خاكسترنشين راه طلوع» و «خط خوش شهر» اشاره كرد.
از مجموعه داستان متن خود یک کویر است- مجید دانش آراسته:تو پیرزنی، من پیرمرد. تو آن طرف باغِ چای خانه داری. من این طرف باغِ چای خانه دارم. تو مرغ و خروس داری. من هم یک مرغ و خروس دارم. تو یک مرغ سفید پاکوتاه داری. من یک مرغ سیاه پاکوتاه دارم. پاکوتاه تو می رود لای بوته های چای تخم می کند. پاکوتاه من می رود لای بوته های چای تخم می کند. مرغ و خروس تو به خانه ی من می آیند. مرغ و خروس من به خانه ی تو می روند. پسر تو در جنگ کشته شده. پسر من در جنگ مفقود شده. تو با یک زن و شوهر جوان همسایه ای. من با یک زن و شوهر جوان همسایه ام. همسایه های من با هم دعوا می کنند. همسایه های تو هم دعوا می کنند.این مرد به زنش می گوید: تو هنوز مرا نشناختی. این زن جواب می دهد: تو هم مرا نشناختی. آن مرد جواب می دهد: تو هم مرا نشناختی. تو به یاد زندگی خودت می افتی. من هم به یاد زندگی خودم می افتم. صبح از صدای مرغ و خروس بیدار می شویم. این مرد با زنش آشتی می کند. آن زن با مردش آشتی می کند. این مرد می گوید: امشب می رویم بیرون شام می خوریم. آن مرد می گوید: امشب می رویم بیرون شام می خوریم. نه تو کسی را داری با او شام بخوری. نه من کسی را دارم با او شام بخورم. این ها از بیرون می آیند. آن ها هم از بیرون می آیند. تو یک شب را پشت سر می گذاری. من هم یک شب را پشت سر می گذارم. همسایه ی من می گوید: صبح خیلی کار دارم. همسایه ی تو می گوید: صبح خیلی کار دارم. می روند می خوابند. من و تو می خوابیم که دیگر بیدار نشویم. اما با صدای مرغ و خروس از خواب بیدار می شویم. زندگی شروع می شود. دیشب خواب پسرت را دیده ای. من هم خواب پسرم را دیده ام. تو انتظار نمی کشی، اما من انتظار می کشم. چرا از هم نمی پرسیم چه باید بکنیم؟ همسایه ی من نمی داند چه فکر می کنم. همسایه ی تو نمی داند چه فکر می کنی. از تو می پرسم به چه فکر می کنی؟ از من می پرسی به چه فکر می کنم؟ تو می گویی: نگاه می کنم. من می گویم: نگاه می کنم. بیا با هم با مرغ پاکوتاه حرف بزنیم. تو در لانه را باز می کنی. پیدایش نیست. من در لانه را باز می کنم. پیدایش نیست. صبح می رویم باغ چای پیداشان کنیم. تو از آن طرف باغ می آیی. من از این طرف باغ می آیم. تو مرغ پاکوتاهت را پیدا نمی کنی. من مرغ پاکوتاه ام را پیدا نمی کنم. چقدر زندگی ما شبیه هم است.
داستان خط خوش شهر
شرح پریشانی ام زیاد وقصه ام دراز است. همسرم مرا تنها گذاشته و با بچه هایم رفته بود فرانسه. خودم مقصر بودم. اما وانمود می کردم همسرم باعث اعتیادم شده. با سرمایه ی خودم چند تا کتاب چاپ کرده بودم که روی دستم مانده بود. تصمیم گرفتم کنار خیابان بساط پهن کنم. روی یک مقوا با خط خوش بنویسم« از تولید به مصرف» که نظر عابران فرهنگ دوست را جلب کنم و کتاب ها را به فروش برسانم. اما شاعران جوان زرنگ تر بودند و زودتر از من به این فکر افتاده بودند. در گوشه و کنار شهر با نیروی جوانی ایستاده بودند و کتاب هاشان را به مردم عرضه می کردند. و از این کار صرف نظر کردم و به مصاحبه ای خودنوشت اکتفا کردم که مردم فرهنگ دوست را از نظریات و افکارم با خبر کنم. شما خوب می دانید اگر تخیل یک نویسنده ی شکست خورده را از او بگیرند دیگر چیزی برایش نمی ماند. البته درستش این بود که به جای تخیل، توهم به کار می بردم. و از این بابت از مردم فرهنگ دوست معذرت می خواهم. من هم یک نویسنده ی شکست خورده بودم و بیماری خودم را می شناختم. بیماری ام عود کرده بود. عوض این که به موضوعات مد روز از قبیل جدا شدن فرم از محتوا، معنا زدایی، حذف نویسنده از متن، این همانی، خطی و غیر خطی، و دیگر چیزها بپردازم، دست توی لانه ی زنبور کرده، از همسران هنرمندان رخ در نقاب کشیده حرف زده بودم و به قول معروف آب به آسیاب دشمن ریخته بودم وبا نادیده گرفتن مقاومت و فداکاری شبانه روزی آنها ناجوانمردانه اظهار نظر کرده بودم که همسران هنرمندان متوفا دروغگویان بزرگ تاریخ اند. دلیل آورده بودم بعد از مرگ آنهاست که آبی زیر پوستشان می رود. چون دیگر زندگی شان دست خودشان است و مجبور نیستند زندگی خود را پای این موجودات از خود راضی که از زمین و زمان ناراحت اند تلف کنند. من با بیشتر همسران هنرمندان متوفا آشنا بودم. و با همسر یکی از آنها آشنایی نزدیک داشتم. شوهرش دوست قدیم و ندیم من بود. این خانم د رمصاحبه ای گفته بود: چون می دانستم شوهرم ناشتا سیگار می کشد همیشه صبح زود بساط صبحانه را برایش آماده می کردم و بعد می رفتم سرکار. در حالی که همیشه ی خدا صبح ها مثل خرس قطبی در خواب بود. بیچاره شوهرش آن قدر ناشتا سیگار کشید که به سرطان ریه مبتلا شد و در گذشت. همسر هنرمند دیگری گفته بود: اگر یک بار دیگر متولد شوم حاضرم با سگ زندگی کنم، ولی با او نه. انگار غیب گفته بود. از خودش نمی پرسید که چگونه دوباره متولد خواهد شد. گفته بود از فرط نداری این قدر خیاطی کردم که چشمم آب مروارید آورد. در حالی که جوانان هنرشناس کتاب هایش را سردست می بردند و به دوست دخترشان هدیه می دادند. کتاب هایش نیز به چاپ دهم رسیده بود. نمی دانم گفتن این موضوع لازم است که ایشان در سن هفتاد و چهار سالگی چشمش آب مروارید آورده بود. باز اگر این حرف را همسر آن هنرمند همیشه لول و خراب می زد سخنی به گزاف نگفته بود. من در جوانی از مشتاقان شعرهایش بودم. بیشتر وقت ها برای کسب فیض به خانه اش می رفتم و به احترام هنر برایش تریاک می بردم و اظهار ارادتم را با آتش زدن یک سیگار نشان می دادم. اما تا سیگار را به لبش ببرد خاکستر می شد. باز سیگار دیگری آتش می زدم و به احترام هنر روی لبش می گذاشتم که کار از محکم کاری عیب نکند. اگرچه به این موضوع واقف بودم که کشیدن هر سیگار برای او مثل میخی به تابوت زدن است. از همسر آن هنرمند دیگر حرف نمی زنم که همیشه با تاریخ حرف می زد، چوبش را خورد و سرش بی کلاه ماند. شوهرش را تبدیل به بانک صادرات کرده اند تا همسرش بهتر بسوزد. خوشبختانه بعضی از هنرمندانِ شکست خورده در قید حیات اند و من با آنها دوستی دارم. هنرمندانی که به عاقبت کار نمی اندیشند و با علم آشنایی زدایی آشنا نیستند و بالاتر از سیاهی رنگی نمی بینند. یکی از آنها که با من دوست چندین ساله است، یک روز بدون مقدمه پرسید: همسرت با آثارت چطور برخورد می کند. برق از سرم پرید. این آدم که زبان به دهان نداشت یک سوال تاریخی از من می کرد. در مقابل عمل انجام شده ای قرار گرفته بودم. گفتم: از حق نباید گذشت. خوب برخورد می کند. چون برای رفت و روب خانه مجبور است آثارم را جا به جا کند. هنرمند شکست خورده خندید و گفت: تو را به وجدانت راست می گویی؟ جوابش را این طور دادم که این موضوع ربطی به همسرم ندارد. چون رعایت سلامتی برای او از واجبات زندگی است. ومن مقصرم که با تخریب خود سعی می کنم به عالم هنر نزدیک شوم. هنرمند شکست خورده گفت: من هم مثل همسر تو به سلامتی ام زیاد اهمیت می دهم و اهل هیچ فرقه ای نیستم. تو را هم خوب می شناسم که با آدم های سالم میانه ای نداری و حرف آنها را باور نمی کنی. اما من با این که آدم کودنی هستم، فکر می کنم در دروغ گویی دست « گوبلز » را از پشت بسته ای. نظرش این بود که بدترین خواننده آثار یک نویسنده زن و بچه اش هستند. زیاد کش ندادم. چون باید به همسر هنرمندی می پرداختم که مشغول حفاری کارهای شوهر فقیدش بود و مثل یک مار خوش خط و خال روی آثارش چنبره زده بود و از آن نگهبانی می کررد. نمی دانم لازم است این نکته را بگویم که بعد از مرگ شوهرش عاشق پاک باخته اش شده بود و این عشق را با عملیات حفاری ثابت می کرد. چون در آثار شوهرش خودش را می دید که با او دویده بود. و از نظرش همسران متوفا دروغگویان بزرگ تاریخ نبودند، نویسندگان شکست خورده دروغگویان بزرگ تاریخ بودند.
کتاب: خط خوش شهر
مجید دانش آراسته
چاپ اول: ۱۳۸۷ نشر : افراز

مریم اسحاقی: نگاه مهربانی دارد. صدایش نیز. با لبخند وفروتنی سخن می گوید. قدم هایش متواضع است و قلمش رنگ و ریا ندارد. گوشهایش خیلی شنونده است. بگذار از او بگویم. می خواهم نامش یاد من وتو باشد:
قلمش در کوچه های گیلانمان جاری می شود. در دست های قهوه چی، در صندلی های رنگ و رو رفته ی قهوه خانه، در کوچه های شلوغ، در نیمکت های قدیمی کلاس و صدای خسته ی معلم از اثبات قضیه ی فیثاغورث، در صف های قدیمی مدرسه، در رویاهای گل آقای سرباز و عطر چای….
با تخیل قوی اش در کوچه راه می رود. در قهوه خانه می نشیند و با چشمانش رنگ ها و صداها را می شنود. داستان های کوتاهش را که می خوانی، می بینی زیاده گویی نمی کند. به سطرها و نوشته هایش رنگ ولعاب نمی دهد. واقعیت را چه خاکستری، چه سبز همان گونه که هست به روی کاغذ می آورد. دانش آراسته قلمش آنقدر به زندگی نزدیک است که گویی حرف می زند. داستان های کوتاهش نمایشی ساده از زندگی عادی و روزمره است که در عین حال به شگفتی ات می دارد. دیالوگ ها شفاف، همراه با صداقت و راستی است. پیداست نویسنده نگاه تیزبینی دارد و لحظه ها و گفتگوها را شکار می کند و مانند عکاسی لحظه های گاه تهی و گاه تلخ را تصویر می کند.
او توانسته قلمش را و شیوه ی نگارشش را جوان و متفاوت نگاه دارد و از قلم کلاسیک دوری جسته است. مینیمال نویسی است که از کوچه های شهرستان و از زبان فقر سخن می گوید. پایان برخی از داستان هایش پرسش برانگیز و گاه تکان دهنده است و همین روایت جاریِ لحظه ها خواندنی ترش می کند. نویسنده ای است که دغدغه ی داوری خواننده یا باور دیگران، قلم ساده و بی ریایش را آلوده به استعاره های سخت و فراز و نشیب های غیر قابل فهم نکرده است.
با همون صداقت دوست داشتنی ات نشسته بودی رو صندلی و گوش می دادی. توی خانه فرهنگ، بچه ها بهت می گن: عمو مجید. فکر می کنم واسه موهای سپیدت باشه، یا شاید واسه این که چهل سالِ داری داستان می نویسی. روز معرفی کتاب اشتباه قشنگ رو می گم، خانه ی فرهنگ گیلان.
گفتن بری بالا و درباره ی کتابت صحبت کنی. خندیدی و با فروتنی رفتی. داستان نان رو با صدای خودت خوندی. وقتی با عشق داستان رو می خوندی، حس کردم چه قدر شخصیت های داستانی ات رو دوست داری. چه قدر همه زنده ان و باهاشون حرف می زنی. فکر می کنم بیشتر از اون که با آدم واقعی ها حرف بزنی، با آدمای قصه هات حرف داری. اینو از لبخندهات و اخم هات موقع خوندن فهمیدم. آدم های تو قصه حتمن بهترن. چون هر طور تو بخوای زندگی می کنن.
بعدش یکی یکی در مورد کتابات نقدی خوندن و صحبت کردن. وقتی آقای مبرهن می گفت: به زبان دانش آراسته ایراد نگیرید، به سبکش توجه کنین، سبک داستان نویسی اش چخوفیه، لبخندی از سر بزرگواری می زدی، گاه تعجب تو چهره ات موج می زد و گاه اخم کوچکی.. و گاه با دقت گوش می دادی و من دعا می کردم همیشه باشی.
گفتند دانش آراسته خودش رو نمی گیره، یعنی قلمش خودش رو نمی گیره. راست گفتن. رنگ و لعاب نمی دی به قلمت. یادمه گفته بودی: گاه رشتی فکر می کنم، با آدمای داستانم رشتی حرف می زنم. بعد برشون می گردونم به فارسی.
یه فیلم کوتاه دیدیم از زندگیت. یه جای پاک آفتابی. کار خوب آقای فكر آزاد بودش.یه قسمت فیلم محمود طیاری درباره ات گفت:
«او مثل هیچ کداممان بلد نیست اتو کشیده بنویسد. اتوی زبانش داغ نیست. شاید زغال نگاهش خیس است. اما عجب خط اتویی می اندازد به شلوارتان. دلتان را راضی کنید با او به قهوه خانه بروید، البته کمی انگشت نما می شوید، اما پس از یکی دو پیاله چای دبش با آدم های فرودست اما زبل دست نوشته های او انس می گیرد.»
یه قسمت فیلم خندیدی و گفتی: یکی به من زنگ زد از خارج از کشور. گفت: داستان هات رو دوست دارم. بخوام باهات تماس داشته باشم، فاکس داری؟ گفتم: نه. گفت: کامپیوتر و اینترنت چطور؟ گفتم: نه. پرسید: موبایل داری؟ گفتم: نه… گفت: تو چه جور نویسنده ای هستی. گفتم: آقا من تو همین رشت، تو خیابون فلسطین…دنیای من همین جاست. یه جای پاک و آفتابی
می دونی، خط خوش شهر رو هم خونده بودم. ۱۵ داستان کوتاه است. اغلب داستان هات تموم که می شه باید دوباره برگردم و بخونم. ممکنه به ظاهر جملات ساده باشن ولی باید برگشت. چون حتمن یه نگاهی از جامعه توش هست که شاید ندیدیمش تا حالا.شاید دچار کوری دسته جمعی شدیم و چشم داریم، اما بینایی نداریم. اون وقت باید یکی که بهتر می بینه و گوش هاش شنواتره، برامون بنویسه. بعضی از داستان های کتاب طنز تلخی دارن. در داستان کاغذ توالت چه قشنگ با داستانت حرف می زنی. با شخصیت های داستان نه، با خود داستان. یا در داستان مارپیچ کلام ناشر و نویسنده بود و طرح دردناک مارپیچی از کتابی دیگر زیر نور در کتابفروشی.
مجید دانش آراسته متولد 1316،رشت.
کتابهای نسیم در کویر(داستان بلند) و مجموعه داستانهای روز جهانی پارک شهر و زباله دانی،سفر به روشنایی،در صدای باد و مو به مو از او منتشر شده است.

ای....!آهای....!
با شمایم.ای من از جنس:«آی آدمها که بر ساحل نشسته اید.» نیما نیست.آهای من از جنس:«آهای!از پشت شیشه ها به خیابان نظر کنید.» شاملو نیست.من کسی را مورد خطاب قرار نداده ام.
ای من از جنس دیگری است.کاش می داتوانستم صدایم را بلند کنم و بگویم:آی....!
اگر می توانستم این صدا را در بیاورم که اینجا کار نمی کردم.فکر دیگری برای زندگیم می کردم.ولی حیف عمرم با آهای گذشته است.
من صدایم فقط در کلاس بلند می شود.در حالی که باید جای دیگری بلند می شد.یعنی آهای را به ای تبدیل می کردم.شاید فکر کنید بین این دو فرقی نیست.هر چند هم ای و هم آهای کلماتی بدوی هستند.ولی برای من آهای بدوی تر است.
می دانم تا دلیل نیاورده ام حرفم را باور نمی کنید.دلیلش را می خواهید؟سی سال است می گویم:آهای،کجا را داری نگاه می کنی؟
چرا حواست به درس نیست؟
روی تابلو می کوبم که حواسش به درس باشد.نیما با آی اخطار می کند.شاملو با آهای اخطار می کند.بهتر است از تعبیر بیشتر آنها بگذرم.
من دلم می خواهد بگویم:ای.اما پاسوخته ی آهای شده ام.مثل اینکه با ای و آهای زیاد بازی کرده ام.حالا تمام می کنم.من یک معلم بازنشسته هستم.در مدرسه ی غیرانتفاعی کار می کنم.ماهی بیست هزار تومن حقوق می گیرم.بچه هایم در دانشگاه آزاد تحصیل می کنن.من اگر خودم را راضی می کردم که بگویم:آی خیار قلمی،خیار ترو تازه دارم،دیگر درس نمی دادم.ولی حیف صدایم فقط در کلاس بلند می شود.آهای...!حواست کجاست؟
به تابلو می کوبم که توجه او را جلب کنم.می دارم جدول ضرب درس می دهم.اما خودم جدول ضرب زمانه را یاد نگرفته ام و از روی دلتنگی است که دارم این طور حرف می زنم.
قضیه فیثا غورث با یک صفر دو گوش-مجید دانش آراسته
گروه داستان نويسي خانه ي فرهنگ گيلان در تاريخ 15ارديبهشت ماه 1388 مجموعه داستان اشتباه قشنگ نوشته ي مجيد دانش آراسته را مورد نقد و بررسي قرار داد مجيد دانش آراسته يکي از داستان نويسان به نام ايران است که تا کنون بيش از 10 اثر او به چاپ رسيده است.

عیدون نوروز
نگاهی به مجموعه داستان
« متن خود یک کویر است» اثر مجید دانش آراسته
مزدک پنجه ای
سایت ادبی امضاء:مجید دانشآراسته یکی از با سابقهترین نویسندگان گیلانی است که در سالهای ماضی توانسته حضوری مستمر در عرصهی ادبیات داستان نویسی داشته باشد. یکی از به یاد ماندنیترین مجموعه آثار او مجموعه داستان «مو به مو» است. داستانهای دانشآراسته برگرفته از نوع زندگی و تأمل او در رفتارهای اجتماعی افراد است.
اگر بپذیریم که هر نویسنده بر اساس دریافتهای بیرون متنی، سوژه و شخصیتهای داستانیاش را در شکل میدهد باید اذعان داشت که دانشآراسته در این میان بیشترینهی سوژهی داستانهایش را از تضادها و رفتارهای اجتماعی که در قهوه خانهها شکل میگیرد، برداشت میکند.
او خود در این باره میگوید:«من بعد از ترک تحصیل بود که وارد زندگی شدم. جاهای مختلف کار کردم. دیدم در خواب و خیال زندگی میکنم. به قهوه خانه کشیده شدم. چون بیکار بودم، قهوه خانه چشم و گوش مرا باز کرد، قهوه خانه را مخزن داستانهایم کردم. در قهوهخانه از همه چیز حرف
میزدند. هر کس با زبان خودش. این زبان در قطعهی ادبی جایی نداشت. این زبان جایش در داستان بود. من با یک نگاه شهری زندگی این آدمها را داستان کردم» (1)
بسیاری از منتقدان و مخاطبان ِ دانشآراسته سیر و سلوک شخصیتهای داستانیاش را در فضای قهوه خانه و اتفاقاتی که یک سر آن نشأت گرفته از قهوه خانه است، نمیپسندند و بر این عقیدهاند که او گاه باید نگاه خود را از قهوهخانه گرفته و فضاهای جدیدتری را برای گزینش سوژههایش انتخاب کند.
نکتهی جالب در مورد شخصیتِ خود دانشآراسته و داستانهایش این است که او نویسندهای ناآگاه نسبت به تئوریهای مطرح در حیطهی ادبیات نیست اما به لحاظ باورهای ذهنی و نوع نگاه آرمان خواهانه هیچگاه سعی نکرده روش خود را تغییر دهد. به نوعی همیشه نسبت به تِم اجتماعی
داستانهایش وفادار بوده است.
او همانطور که در بیرون از دنیای متن رفتاری صادقانه دارد در دنیای متن نیز از خود رفتاری صادقانه ارایه میدهد. او جهانِ خاص خود را دارد از این رو جهانِ داستانهایش را نیز با چنین تفکری معطوف به قشری خاص میکند.
«پسرم توی دانشگاه کامپیوتر میخواند، اما کتابهای بازاری مطالعه میکند. میگویم:«تو سال دوم دانشگاه هستی» این مزخرفات چیه که میخوانی؟ آخر دانشجو «هری پاتر» میخواند؟ ما آن موقع
«بر میگردیم گل نسترن بچینیم» میخواندیم» جلوم قد علم میکند:« حرف حالا را بزن بابا. گذشته را ولِلِش. حالا کی هستی، چی هستی؟» دنیا این طوری شده، ولی ما باز از چیزهای سوخت شده حرف میزنیم»(2)
نویسندهی مجموعه داستان «متن خود یک کویر است» همانگونه که زندگی میکند، مینویسد. این خود شاید یکی از نکات ممیزهی آثار او به شمار آید. چرا که داستانهایش برتابندهی زندگی نویسنده در جهان بیرون متن است.
در باور بسیاری از مردم قهوهخانه جایی است که اندیشه در آن رد و بدل میشود. جایی است که او تضارب آرا را در آن میبیند و میشنود.
«من ناظر حرفها، شنیدهها و وقایعی که تعریف میکردند، بودم. آدمهای «سوژهساز» را دنبال
میکردم. کنارشان مینشستم و به حرفهایشان گوش میدادم. مثل آنها حرف میزنم. خودم را نسبت به مسائلی بیخبر نشان میدادم. هیچ کس فکر نمیکرد که من مینویسم. نویسنده برای آنها مفهومی دیگر داشت. نویسنده کسی بود که از زندگی شاهان و سرداران مینوشت. من قهوهخانه را مرکز زندگی کردهام» (3)
برخی از منتقدان داستانهای دانشآراسته او را به مانند جمالزاده قصهگو و داستانهایش را قصه
میپندارند. به باور اینان او به مانند قصهگویی خود روایتگر تمامی اتفاقات موجود در داستانهایش است.
خاصیت قصه و قصه گو بر خلاف اطلاعات با گزارش، انتقال ِ جوهری ناب چیزها و رویدادها نیست. قصهگو غرقه میسازد تا بار دیگر آنها را از زندگی وی بیرون کشد و بر این سیاق، ردپای قصهگو، به سانِ نقش ِ دستان ِ کوزهگر بر کوزهای گلی، در قصه بر جای میماند. قصهگویان مایلند تا قصهی خویش را با دادن شرحی از اوضاع و احوال شنیدن قصه آغاز کنند، اوضاع و احوالی که در خود از ماوقع قصه خبردار شدهاند، و یا این که قصه را به سادگی به منزلهی تجربهی شخصی خود به شنوندگان عرضه میکنند.
از این رو پس از خوانش آثار دانشآراسته در مخاطب این احساس شکل میگیرد که دانشآراسته دارد برای مخاطبانش قصه تعریف میکند؟
بر اساس تئوری عدمِ قطعیت بسیاری از تئوریپردازان عرصهی ادبیات بر این عقیدهاند که یک اثر هنری خاصه ادبی باید با عدم قطعیت همراه باشد. به عبارتی این مخاطب است که باید انتهای شعر یا داستان را بر اساس دریافتهای خود از متن تکمیل کند و در واقع آن را طوری پایان بخشد که خود میپسندد اما گاه بر عکس اتفاق میافتد چرا که ضرورت متن ایجاب میکند تا نویسندهی اثر ادبی بر اساس تئوریهای موجود پیش نرود.
در داستانِ «پلنگ» نویسنده خود راوی داستان است اما وقتی بر خلافِ تئوری عدمِ قطعیت حضورِ خود را در جملهی پایانی داستان قطعیت میبخشد در واقع برخلافِ میلِ مخاطب رفتار کرده و به نظر نگارندهی این متن، خالق اثر درست در جایی که مخاطب در انتظارِ عدمِ قطعیت نشسته، با قطعیت بخشیدن به حضورِ خود لذتی دو چندان را چاشنی متن میکند.
هرچند که برخی از منتقدانِ این مجموعه براین عقیدهاند:در داستان «پلنگ» وقتی راوی در پایانِ داستان صراحتاً عنوان میکند که او بوده است صدای گربه را در آورده و نه خود گربه، داستان را تبدیل به حکایتی شفاهی میکند که قابلیت خلق واقعیتهای متکثر را میگیرد.
از جمله موارد آسیبشناسی داستانهای دانشآراسته خود محور قرار گرفتن او (نویسنده) در داستانهایش است. در واقع در داستانهای دانشآراسته تفاوتها و تضادهای اجتماعی را شخصیتها به نقش نمینشینند بلکه او به عنوانِ دانای کل و من ِ برتر، شخصیتها را تنها در حدِ نامی باقی میگذارد و خود را محور داستانهایش قرار میدهد.
برای نمونه او در داستان «نوهها» بر آن است تا خود همانگونه که در سطرهای فوق به تحریر رفت روایتگر کل داستان باشد. متأسفانه در این داستان شخصیتها پرداخته نمیشوند و به عبارتی شخصیتهای داستان، داستان را پیش نمیبرند. از این نظر نامهایی چون «علی قپاندار» و «نعمتی» هیچ تأثیری در متن نمیگذارند. در حالی که رفتار نویسنده با شخصیتهایش میتواند به گونهای باشد که آنها را تبدیل به تیپی به یادماندنی کند. آیا شخصیت اول و دوم داستانِ داش آکلِ صادق هدایت هیچ گاه از خاطرِ مخاطب پاک خواهد شد.
اگر میبینیم که برخی نوعِ نگاه دانشآراسته را به داستاننویسی (شکل رئالیستی) آن نمیپسندند به این خاطر است که ذائقهی مخاطبین امروز تفاوت بسیار کرده است.
در واقع مخاطبِ امروز به لذت بردن از متن اهمیت بسیار میدهد. مخاطب به دنبال هیجانِ وصف ناپذیری از متن است. مخاطب نمیپسندد نویسنده رفتاری معلم گونه با او داشته باشد. او شاید
میپسندد پس از خوانشِ متن، به نتیجهای که خود مایل است، برسد. نه آن که نویسنده بخواهد مخاطب را به آن برساند. مخاطبِ امروز سهمِ بیشتری از متن میخواهد، مگر نه آن که متن خود یک کویر است!؟

