نگاهی به مجموعه داستان متن خود یک یکویر است
مجيد دانش آراسته، در اين مجموعه يك ميني ماليست رئاليست است. آن هم از نوع رئاليسم اجتماعي، كه يادآور <ادبيات كارگري> سه - چهار دههي پيش است. چهل و پنج داستان خيلي خيلي كوتاه كه به قول سامرست موآم ميتوان آنها را سر ميز شام تعريف كرد.
دانش آراسته، نويسندهاي است كه اولين كار جدياش <استخوانهاي تهي> در سال 42 بود و بعد با <روز جهاني پارك شهر و زباله داني> در سال 51، در عرصهي ادبيات داستاني نامدار شد و به گواه چندين مجموعه ديگري كه تاكنون منتشر كرده است داستان نويسي بدون فراز و نشيب به نظر ميآيد. هيچ گاه نخواسته اداي پست مدرنيستها را در بياورد يا به جريانهاي مختلف تن بدهد و <موج سواري> كند و براي اثبات وجود خويش به هر دستاويزي چنگ نزده است. راز ماندگاري دانش آراسته در چهار دهه نيز همين است. نويسندهي فروتني كه خودش بوده، خودش مانده و به تناسب مصلحتهاي ادبي، رنگ عوض نكرده و نخواسته كه در رنگين بازار ادبيات با اداهاي روشنفكرمآبانه، گوركي، چخوف يا حتي گوگول و تورگنيف از نوع ايرانياش باشد و با توجه به مرارتهاي دورهي جواني و لمس دردهاي عميق اجتماعي هيچ گاه به <ادبيات حزبي> روي نياورده و در كمال <شفقت> و <صداقت>، آنچه را كه از جامعه و پيرامونش حس كرده، با قلمي روان، جذاب، ساده و در عين حال <اغواگر>، پيش روي خواننده ميگذارد. او <آراسته> به <دانش> داستان كوتاه در عين بيآلايشي است.
بيگمان قصد نگارنده، پرداختن به تك تك داستانها نيست كه مجال فرزانهتري ميطلبد، اما با نگاهي كلي به چهل و پنج داستان كتاب <متن خود يك كوير> است، به چند ويژگي برخورد ميكنيم كه توضيح آنها هر چند كوتاه و شتابزده، شايد خالي از فايده نباشد.
اول اينكه داستانها آن قدر واقعياند كه به نظر ميآيد نويسنده از صحنهها و پشت صحنهها عكس گرفته و بر اساس عكسها، به توصيف دقيق آدمها و روابط آنهابا يكديگر ميپردازد. آدمهايي كه نمونههاي بسياري از آنها را ما به وضوح پيرامون خودمان ميتوانيم ببينيم. انگار يكي از خود ما هستند. پرداخت داستانها آن قدر موجز و پاكيزه و دقيق هست كه جاي هيچ گونه <دير باوري> و <بياعتمادي> به شخصيتها را براي خواننده باقي نميگذارد. آدمها <عيني> و به شدت قابل لمس هستند. اين <واقعگرايي> همان رئاليسم ناب داستاني است. نگارنده قصد ندارد كه مدام از متن داستانها نمونه بياورد كه از حوصلهي اين يادداشت خارج است و خواننده خود با خواندن كتاب، به راحتي به اين مطلب پي ميبرد.
دوم، شكل ميني ماليستي داستانها است. گاهي داستانها دو صفحهي كامل هم نيستند و در يك نگاه ساده انگارانه، قصه واره يا طرح به نظر ميآيند. اما هرگز چنين نيست و همهي داستانها، داستاني كامل به شمار ميآيند. هم از نظر توصيف شخصيتهاي داستاني و هم از نظر فضاسازي و پرداخت و نيز از ديدگاه روايت، داستانها كاملاند. شخصيتها تك بعدي نيستند. فضاي تلخ داستانها كه گاهي رگههاي ناتوراليستي دارند، پيشاپيش تقدير محكوم آدمها را پيشگويي ميكند و خواننده در مييابد پيوندي ميان فضا و آدمها وجود دارد كه خيلي حساب شده ميزانسن شده است. <دانش آراسته> زيادهگويي نميكند. اهل افراط در توضيح واضحات نيست. حوصله خواننده را با درازگوييهاي بيهوده سر نميبرد. مثل خيلي از نويسندگاني كه تكنيك گفت و گو نويسيشان ضعيف است و خودشان رشتهي كلام آدمهاي داستان را به دست ميگيرند و آن قدر آسمان و ريسمان ميبافند تا مثلا داستان دو صفحهاي به حجم شش صفحه برسد كه در نهايت هيچ سودي به حال داستان ندارد. نويسندگاني كه به حجم و كميت كار ميانديشند مرا به ياد پزشكاني مياندازند كه براي درمان سرماخوردگي جزيي بيمارشان، يك كيسه پلاستيكي پر از داروهاي عجيب و غريب تجويز ميكنند در حالي كه به هيچ كدام آنها واقعا نيازي نيست و گاهي ميشود تنها با يك كپسول همهي انرژي و توان لازم را براي درمان به دست آورد. شايد به حساب بدعت بگذاريد، اما نگارنده داستانهايي را كه به نوعي به شكل و فرم قصههاي ميني ماليستي نزديكند، <داستانهاي كپسولي> مينامد، استفاده از كپسول و بعد استراحت و آرامشي كه خواننده در خلوت خود احتياج دارد تا به داستان بهتر فكر كند، همهي نياز اوست. كالريهاي بيحساب و تركيبات زياد ديگر تنها سوخت اضافياند، كه گاهي هم زيان آورند و عوارض جانبي بسيار دارند. داستان وقتي كوتاه است كه هنر ايجاز را به خوبي اجرا كرده باشد، ايجاز در همهي ساختار و بافت داستان، نه تنها به لحاظ طولي و عرضي، بلكه در تمامي ابعاد، هنر نويسنده را نشان ميدهد. گزينش واژگان، توصيف فشردهي فضا، معرفي گذرا و دقيق آدمها، گفت و گوهاي موجز، علامت گذاري با كدهاي مناسب تا نيازي به كشش صحنه نباشد، كاربرد كليدي اولين جمله و نهاييترين جملهي داستان، كه گاهي ميتواندلب كلام باشد.
شايد به تعبيري ديگر بتوان گفت داستان كوتاهي كه هنر ايجاز را به خوبي رعايت كند، در اين تكنيك به شعر خيلي نزديك ميشود. در شعر و داستان كوتاه، هر دو، با استفاده از ظرفيتهاي ايجاز، بايد به تخيل خواننده اجازه دادكه وارد متن بشود و بخشي از آن را خودش در ذهنش بنويسد. داستانهاي خيلي كوتاه مجيد دانش آراسته به خوبي خواننده را شريك داستانش ميكند.
گاهي با خود انديشيدهام كه چرا نويسندگان داستان، وقتي مجموعه داستاني منتشر ميكنند، نام يكي از داستانها را بر ميگزينند و بر پيشاني كتاب ميزنند، در حالي كه در مجموعهاي كه گاهي داستانهاي كوتاه بيشماري را در بر ميگيرد، گزينش تنها يك داستان نميتواند شناسنامهي خوبي باشد از كليت همهي داستانها، و اين امر بيشتر سليقهاي است تا اينكه بر اصولي بنا شده باشد. عنوان <متن خود يك كوير است> كه برگرفته از نام يكي از داستانهاي مجموعه است گرچه بهترين داستان از ميان چهل و پنج داستان كتاب، ضرورتا نيست اما خواننده را به نكتهاي راهگشايي ميكند. همهي داستانها از <متن> برخوردار هستند، متني كه به شكلي استعاري ميتواند <كوير> باشد، ضمن آنكه <فرو ريختن اسطورهها> به طرزي سمبليك، دغدغهي خاطر نويسنده هم هست كه با سطرهاي آغازين داستان، به آن پي ميبريم ونيز در سطرهاي پاياني.
بدين قرار، همهي متنها خود يك كويرند، چرا كه همه <از هر چيزي حرف ميزنند جز آن چه كه بايد از آن حرف بزنند. حقيقت را همه ميدانند، اما آن را انكار ميكنند.>
در خاتمه، بهتر است يادآور شوم اگر كساني بر اين باورند كه <ادبيات كارگري> مرده است، برخيزيم و به آخرين بازماندهي آن، سلامي دوباره بگوييم.
![]() |
![]() |
![]() |
۵ شنبه ی آینده ۳۰-۱-۸۶ راس ساعت ۱۸ در خانه ی فرهنگ گیلان گرد "حلقه ی شاعران ۵ شنبه ها همیشه " به نقد و بررسی آفرینه ها ی شعری نصرت رحمانی( ترجیحا برگزیده اشعار چاپ نشر مروارید شاعر) می نشینیم. شایان ذکر است در این نشست: همسر و یگانه پسرش آرش که خود داستان نویس است همراه با محمود نیکویه از دوستان و پژوهشگرانی که در باره ی نصرت کتاب از نقطه تا خط را انتشار داده نیز تنی چند از منتقدین معاصر حضور به هم خواهند رساند. برای این جلسه از دکتر علیرضا نیکویی، دکتر کاظم یوسف پور، سعید صدیق، احمد قربان زاده، مسعود بیزار گیتی و غلامرضا مرادی دعوت ویژه به عمل آمده است.
نشانی: رشت. خ طالقانی. مقابل صفاری بن بست نصر الله زاده ۲۲۲۱۴۷۸-۰۱۳۱ خانه ی فرهنگ گیلان
من جهان خودم را دارم. نوشته هایم از جهان من خارج نمی شوند. در واقع معتقدم آن چه را که زیسته ام باید بنویسم، می نویسم تا زندگی را مرور کنم. من فقط بدهکار خودم هستم.
|
نگاهي به مجموعه داستان <متن خود يك كوير است> نوشته مجيد دانش آراسته |
|
پرويز حسيني |
مجيد دانش آراسته، در اين مجموعه يك ميني ماليست رئاليست است. آن هم از نوع رئاليسم اجتماعي، كه يادآور <ادبيات كارگري> سه - چهار دههي پيش است. چهل و پنج داستان خيلي خيلي كوتاه كه به قول سامرست موآم ميتوان آنها را سر ميز شام تعريف كرد.
دانش آراسته، نويسندهاي است كه اولين كار جدياش <استخوانهاي تهي> در سال 42 بود و بعد با <روز جهاني پارك شهر و زباله داني> در سال 51، در عرصهي ادبيات داستاني نامدار شد و به گواه چندين مجموعه ديگري كه تاكنون منتشر كرده است داستان نويسي بدون فراز و نشيب به نظر ميآيد. هيچ گاه نخواسته اداي پست مدرنيستها را در بياورد يا به جريانهاي مختلف تن بدهد و <موج سواري> كند و براي اثبات وجود خويش به هر دستاويزي چنگ نزده است. راز ماندگاري دانش آراسته در چهار دهه نيز همين است. نويسندهي فروتني كه خودش بوده، خودش مانده و به تناسب مصلحتهاي ادبي، رنگ عوض نكرده و نخواسته كه در رنگين بازار ادبيات با اداهاي روشنفكرمآبانه، گوركي، چخوف يا حتي گوگول و تورگنيف از نوع ايرانياش باشد و با توجه به مرارتهاي دورهي جواني و لمس دردهاي عميق اجتماعي هيچ گاه به <ادبيات حزبي> روي نياورده و در كمال <شفقت> و <صداقت>، آنچه را كه از جامعه و پيرامونش حس كرده، با قلمي روان، جذاب، ساده و در عين حال <اغواگر>، پيش روي خواننده ميگذارد. او <آراسته> به <دانش> داستان كوتاه در عين بيآلايشي است.
بيگمان قصد نگارنده، پرداختن به تك تك داستانها نيست كه مجال فرزانهتري ميطلبد، اما با نگاهي كلي به چهل و پنج داستان كتاب <متن خود يك كوير> است، به چند ويژگي برخورد ميكنيم كه توضيح آنها هر چند كوتاه و شتابزده، شايد خالي از فايده نباشد.
اول اينكه داستانها آن قدر واقعياند كه به نظر ميآيد نويسنده از صحنهها و پشت صحنهها عكس گرفته و بر اساس عكسها، به توصيف دقيق آدمها و روابط آنهابا يكديگر ميپردازد. آدمهايي كه نمونههاي بسياري از آنها را ما به وضوح پيرامون خودمان ميتوانيم ببينيم. انگار يكي از خود ما هستند. پرداخت داستانها آن قدر موجز و پاكيزه و دقيق هست كه جاي هيچ گونه <دير باوري> و <بياعتمادي> به شخصيتها را براي خواننده باقي نميگذارد. آدمها <عيني> و به شدت قابل لمس هستند. اين <واقعگرايي> همان رئاليسم ناب داستاني است. نگارنده قصد ندارد كه مدام از متن داستانها نمونه بياورد كه از حوصلهي اين يادداشت خارج است و خواننده خود با خواندن كتاب، به راحتي به اين مطلب پي ميبرد.
دوم، شكل ميني ماليستي داستانها است. گاهي داستانها دو صفحهي كامل هم نيستند و در يك نگاه ساده انگارانه، قصه واره يا طرح به نظر ميآيند. اما هرگز چنين نيست و همهي داستانها، داستاني كامل به شمار ميآيند. هم از نظر توصيف شخصيتهاي داستاني و هم از نظر فضاسازي و پرداخت و نيز از ديدگاه روايت، داستانها كاملاند. شخصيتها تك بعدي نيستند. فضاي تلخ داستانها كه گاهي رگههاي ناتوراليستي دارند، پيشاپيش تقدير محكوم آدمها را پيشگويي ميكند و خواننده در مييابد پيوندي ميان فضا و آدمها وجود دارد كه خيلي حساب شده ميزانسن شده است. <دانش آراسته> زيادهگويي نميكند. اهل افراط در توضيح واضحات نيست. حوصله خواننده را با درازگوييهاي بيهوده سر نميبرد. مثل خيلي از نويسندگاني كه تكنيك گفت و گو نويسيشان ضعيف است و خودشان رشتهي كلام آدمهاي داستان را به دست ميگيرند و آن قدر آسمان و ريسمان ميبافند تا مثلا داستان دو صفحهاي به حجم شش صفحه برسد كه در نهايت هيچ سودي به حال داستان ندارد. نويسندگاني كه به حجم و كميت كار ميانديشند مرا به ياد پزشكاني مياندازند كه براي درمان سرماخوردگي جزيي بيمارشان، يك كيسه پلاستيكي پر از داروهاي عجيب و غريب تجويز ميكنند در حالي كه به هيچ كدام آنها واقعا نيازي نيست و گاهي ميشود تنها با يك كپسول همهي انرژي و توان لازم را براي درمان به دست آورد. شايد به حساب بدعت بگذاريد، اما نگارنده داستانهايي را كه به نوعي به شكل و فرم قصههاي ميني ماليستي نزديكند، <داستانهاي كپسولي> مينامد، استفاده از كپسول و بعد استراحت و آرامشي كه خواننده در خلوت خود احتياج دارد تا به داستان بهتر فكر كند، همهي نياز اوست. كالريهاي بيحساب و تركيبات زياد ديگر تنها سوخت اضافياند، كه گاهي هم زيان آورند و عوارض جانبي بسيار دارند. داستان وقتي كوتاه است كه هنر ايجاز را به خوبي اجرا كرده باشد، ايجاز در همهي ساختار و بافت داستان، نه تنها به لحاظ طولي و عرضي، بلكه در تمامي ابعاد، هنر نويسنده را نشان ميدهد. گزينش واژگان، توصيف فشردهي فضا، معرفي گذرا و دقيق آدمها، گفت و گوهاي موجز، علامت گذاري با كدهاي مناسب تا نيازي به كشش صحنه نباشد، كاربرد كليدي اولين جمله و نهاييترين جملهي داستان، كه گاهي ميتواندلب كلام باشد.
شايد به تعبيري ديگر بتوان گفت داستان كوتاهي كه هنر ايجاز را به خوبي رعايت كند، در اين تكنيك به شعر خيلي نزديك ميشود. در شعر و داستان كوتاه، هر دو، با استفاده از ظرفيتهاي ايجاز، بايد به تخيل خواننده اجازه دادكه وارد متن بشود و بخشي از آن را خودش در ذهنش بنويسد. داستانهاي خيلي كوتاه مجيد دانش آراسته به خوبي خواننده را شريك داستانش ميكند.
گاهي با خود انديشيدهام كه چرا نويسندگان داستان، وقتي مجموعه داستاني منتشر ميكنند، نام يكي از داستانها را بر ميگزينند و بر پيشاني كتاب ميزنند، در حالي كه در مجموعهاي كه گاهي داستانهاي كوتاه بيشماري را در بر ميگيرد، گزينش تنها يك داستان نميتواند شناسنامهي خوبي باشد از كليت همهي داستانها، و اين امر بيشتر سليقهاي است تا اينكه بر اصولي بنا شده باشد. عنوان <متن خود يك كوير است> كه برگرفته از نام يكي از داستانهاي مجموعه است گرچه بهترين داستان از ميان چهل و پنج داستان كتاب، ضرورتا نيست اما خواننده را به نكتهاي راهگشايي ميكند. همهي داستانها از <متن> برخوردار هستند، متني كه به شكلي استعاري ميتواند <كوير> باشد، ضمن آنكه <فرو ريختن اسطورهها> به طرزي سمبليك، دغدغهي خاطر نويسنده هم هست كه با سطرهاي آغازين داستان، به آن پي ميبريم ونيز در سطرهاي پاياني.
بدين قرار، همهي متنها خود يك كويرند، چرا كه همه <از هر چيزي حرف ميزنند جز آن چه كه بايد از آن حرف بزنند. حقيقت را همه ميدانند، اما آن را انكار ميكنند.>
در خاتمه، بهتر است يادآور شوم اگر كساني بر اين باورند كه <ادبيات كارگري> مرده است، برخيزيم و به آخرين بازماندهي آن، سلامي دوباره بگوييم

>جامعه كتابخوان در ايران بيشتر رمان مى خوانند تا داستان كوتاه، شما هم در كارنامه تان فقط رمان «نسيمى در كوير» را داريد.
\ من احساس مى كنم با تحولاتى كه در عرصه داستان كوتاه بويژه طى اين سالها به وجود آمد، آن افكار متمركز و آن اوقات فراغتى كه بتوان پيدا كرد تا روى يك رمان كار كرد، ديگر پيدا نمى شود. زمان به نظر من قاتل رمان نويسى است آن هم در كشورى مثل ايران. داستان كوتاه فضايى است كه حاصل شكار نويسنده است. ضمن اين كه داستان كوتاه، امروز ساخت جديدى پيدا كرده است. در نتيجه اينكه نويسنده ذهن متمركزى داشته باشد و براى نوشتن يك رمان وقت صرف كند، ناخودآگاه احساس مى كنم به محض نوشته شدن، تبديل به اثرى كلاسيك مى شود.
> يعنى داستان كوتاه را عرصه بهترى براى كار مى دانيد؟
\ داستان كوتاه تحولى طى اين سالها پيدا كرده كه ترجمه داستانهاى كوتاه جهان در اين تحول نقش برجسته اى داشته است. از سويى در مقابل ديدگان نسل امروز نويسندگان ايرانى افق هاى بازترى پيدا شده و نويسنده داراى آزادى عمل بيشترى در عرصه داستان كوتاه است. گوناگونى در اين حيطه بسيار بيشتر است، هرچند اين گوناگونى، به همراه خودش توليدانبوه را هم داشته باشد.
> الآن وضعيت داستان نويسان و داستان نويسى در سطح استان گيلان را چگونه ارزيابى مى كنيد؟
\ متأسفانه يكى از گرفتارى نويسندگان شهرستانى اين است كه آثارشان در مطبوعات پايتخت آن طور كه بايد و شايد مطرح نمى شود. اگر روزنامه ها در هفته يا در ماه يك صفحه را به معرفى نويسندگان شهرستانى و آثار منتشر شده آنها اختصاص دهند و دست آنها را بگيرند، معيارى به دست مخاطبان خواهد شد و اين گوناگونى و تنوع را در حوزه داستان كوتاه خواهند ديد . نويسندگان شهرستانى چون پايگاهى ندارند، اغلب كتاب هايى كه منتشر كرده اند اسمى از اين كتاب ها در هيچ جا نيامده است.
> شما فكر مى كنيد نويسندگان خوبى در شهرستان ها هستند كه شناخته نشده اند، يا كتاب مهمى منتشر شده كه ديده نشده است؟
\ نويسندگان جوانى مثل كيهان خانجانى هستند. بدر طالعى هستند كه هرچند جزو نويسندگان ميانسال محسوب مى شوند، من الآن حضور ذهن ندارم كه اسامى كتاب هاى خوب را نام ببرم. كسى كه در زمينه ادبيات شمال كشور فعاليت مى كند آقاى بهزاد موسايى است كه مجموعه داستان« از مه تا كلمه» را منتشر كرده كه گزيده اى از بهترين داستان هاى نويسندگان شمال كشور است.
> تحولى كه درعرصه داستان كوتاه بوجود آمده، در مقايسه با داستان هاى كوتاه قبل از انقلاب چگونه قابل ارزيابى است؟
\ من احساس مى كنم اين تحول در درجه اول آزاد شدن ذهن نويسندگان از فرمول هاى كلاسيك وانديشه هاى سياسى است. داستان نويسان قبل از انقلاب گرفتار دو نوع نگاه بودند. اين دو نوع نگاه عموماً سياسى بودند. حالا اين نگاه سياسى كم رنگ شده و باعث تنوع داستانهاى كوتاه شد. اين تنوع به آزادى نويسنده در عرصه نوشتن منجر مى شود. در آن زمان نويسنده يا مى بايد به سمت طيف به آذين مى رفت، يا به طرف تفكر آل احمد، راه وسطى باقى نمى ماند. چون هر يك از اين دو طيف تريبون خاص خودشان را داشتند. اين معادله امروز به هم خورده است و نويسنده مختار است اجتماعى بنويسد يا عاشقانه، سياسى بنويسد يا غيرسياسى. البته در اين فضا يك نوع ساده انگارى هم رواج پيدا كرده است.
> سياست گريزى در عرصه ادبيات را يك تحول مثبت ارزيابى مى كنيد يا...
\ وقتى جامعه احساس شكست دارد همه سعى دارند كه از اين وضعيت مبرا باشند و هركس سر در لاك خودش فرومى برد. ما در جامعه اى زندگى مى كنيم كه اشياى پيرامون ما با ما حرف مى زنند، داستان نويس هم سعى مى كند كه اين وضعيت را در آثارش منعكس كند. حالا اين انعكاس ممكن است همراه با يك ذهنيت سياسى باشد، يا ذهنيت اجتماعى. خود داستان نويسنده را به سمتى مى برد. حالا سياست متنوع شده و نويسنده نوشتن در اين عرصه را بى فايده مى داند. چون مسائل سياسى و اجتماعى را روزنامه ها بهتر مطرح مى كنند.
|
چهارشنبه ۱۱ شهريور ۱۳۸۳ - ۱۵ رجب ۱۴۲۵ |
|
|
عاشق فيلم فاني بود. فيلم را چند بار ديده بود. فيلم در بندر تيفاني درايتاليا ميگذشت. قهرمان فيلم جواني بود كه در كافه كار ميكرد. بعد از كار كنار پنجره مينشست و چشم به دريا ميدوخت. سوت كشتيها و پرواز پرندگان او را به سرزمين هاي دور ميبرد.
فاني در آن سرزمينها ميخواست خودش را پيدا كند. دلش ميخواست جاي فاني را ميگرفت و در آن كافه كار ميكرد. كنار صيادان و كارگران بندر مينشست و آبجو ميخورد. شهرش را كوچك و حقير و زندگي را در آن يكنواخت ميديد. شهري كه يك تكه خيابان دراز داشت و شب و روزش در اين خيابان ميگذشت. دوباره با ليدا فيلم فاني را ديده بود.
ميخواست او را در احساسش شريك كند. خيال ميكرد با ليدا كنار پنجره نشسته و با هم دارند صبحانه ميخورند و براي زندگي آيندهشان نقشه ميكشند. خيال ميكند ليدا زنش شده كه دارد از روياهايش برايش حرف ميزند. ليدا از حرفهايش چيزي نميفهميد اما جون او را دوست داشت به حرفهايش گوش ميداد. ليدا را نگاه ميكرد كه باد موهايش را آشفته كرده بود. او هم موهايش آشفته بود. و او اين آشفتگي را دوست داشت.
اما ليدا به موهايش بيشتر فكر ميكرد تا به كشتيها كه به دور دست ميرفتند. او خود را در نقش فاني ميديد كه سرزمين خود را پيدا كرده. او در همان كافه كه آرزويش را ميكرد نشسته بود و داشت آبجو ميخورد. بارها در خيالش با ليدا روي همين ميز نشسته بود. خيال ميكرد ليدا حامله شده و به اين فكرند كه اسم بچهشان را چه بگذارند او چند اسم را انتخاب كرد كه مورد پسند ليدا نبود. اين اسمها براي ليدا قديمي و كهنه بود. او به ليدا ميگفت: پس تو اسم انتخاب كن. ليدا چند اسم را در ذهنش مرور كرد و بعد گفت: اگر دختر شد اسمش را ميگذاريم پانتهآ كه پاني صدايش كنيم. اگر پسر شد اسمش را ميگذاريم بابك كه بابي صدايش كنيم. به ياد ليدا ليوان آبجو را سر كشيد و پشت آن سيگاري آتش زد و به دريا خيره شد. ديگر سوت كشتي ها و پرواز پرندگان برايش جلوه نداشتند. تيفاني هم مثل شهرش برايش يكنواخت و كوچك شده بود.
نميدانست ليدا چه شده به آن تك خيابان دراز فكر ميكرد كه در آن قدم ميزد. گذشت زمان به او آموخته بود كه در خانهي دل به جستجوي جهان بايد رفت. توي آينه خودش را نگاه كرد. موهايش جو گندمي شده بود. باراني را پوشيد و سيگاري روي لبش گذاشت و از كافه بيرون رفت.
از نظر من کار یک نویسنده یا شاعر نشستن روی صندلی و قوز کردن پشت میز است.
در فرصت های بعدی بیشتر با شما سخن خواهم گفت.






