مجيد دانش آراسته در مصاحبه با امروز عنوان داشت : با تحولاتى كه در عرصه داستان كوتاه بويژه طى اين سالها به وجود آمد، آن افكار متمركز و آن اوقات فراغتى كه بتوان پيدا كرد تا روى يك رمان كار كرد، ديگر پيدا نمى شود. زمان به نظر من قاتل رمان نويسى است آن هم در كشورى مثل ايران. داستان كوتاه فضايى است كه حاصل شكار نويسنده است. ضمن اين كه داستان كوتاه، امروز ساخت جديدى پيدا كرده است. در نتيجه اينكه نويسنده ذهن متمركزى داشته باشد و براى نوشتن يك رمان وقت صرف كند، ناخودآگاه احساس مى كنم به محض نوشته شدن، تبديل به اثرى كلاسيك مى شود.
وي افزود : داستان كوتاه تحولى طى اين سالها پيدا كرده كه ترجمه داستانهاى كوتاه جهان در اين تحول نقش برجسته اى داشته است. از سويى در مقابل ديدگان نسل امروز نويسندگان ايرانى افق هاى بازترى پيدا شده و نويسنده داراى آزادى عمل بيشترى در عرصه داستان كوتاه است. گوناگونى در اين حيطه بسيار بيشتر است، هرچند اين گوناگونى، به همراه خودش توليد انبوه را هم داشته باشد.
نويسنده «روز جهانى پارك شهر به زباله دانى» ضمن اظهار تاسف از مطرح نشدن آثار نويسندگان شهرستاني در مطبوعات پايتخت گفت : اگر روزنامه ها در هفته يا در ماه يك صفحه را به معرفى نويسندگان شهرستانى و آثار منتشر شده آنها اختصاص دهند و دست آنها را بگيرند، معيارى به دست مخاطبان خواهد شد و اين گوناگونى و تنوع را در حوزه داستان كوتاه خواهند ديد . نويسندگان شهرستانى چون پايگاهى ندارند، اغلب كتاب هايى كه منتشر كرده اند اسمى از اين كتاب ها در هيچ جا نيامده است .
با قامتي بلند روي صحنه آبي در رثاي اکبر رادي مجيد دانش آراسته
در اتاق کارش دو قاب عکس بود. يکي هدايت و يکي چخوف. هدايت سي سال و چخوف تا آخر عمر همراه او بود. آخر اکبر رادي نمايشنامهنويسي به نام شده بود و هدايت بايد جايش را به چخوف ميداد. لازم به گفتن نيست که نه چخوف و نه هدايت جاي همديگر را تنگ نميکردند.به ادبيات روسيه عشق ميورزيد و ردپاي چخوف و تورگينيف در آثارش مشهود بود. به مدد خيال از زادگاه تولستوي، چخوف و تورگينيف ديدن کرده بود و با زندگي آنها آشنايي داشت. آنها "پطرزبورگ" و اکبر رادي "رشت" را دوست داشت.
احساساتش را در نمايشنامههايش، به زادگاهش- به تعبير خودش "شهر آبي من" - به خوبي نشان ميداد. رشت برايش شهري رويايي در گذشته بود. کافه ژاله، هتل ساوي،باغ سبزه ميدان،باغ محتشم، سينما ماياک، سينما شرق، کتابفروشي طاعتي، کتابخانه ملي و کافه شمشاد پاتوق نويسندگان و شاعران رشت را در آثارش نشانده بود.
قبل ازآمدن به رشت،به من تلفن ميزد اگر برنامهاي نداري،من ساعت چهار آن جا هستم.سر ساعت زنگ خانه را ميزد. دوستان گله ميکردند هر وقت رادي ميآيد من او را قايم ميکنم.گلايه دوستان را به اوميگفتم. ميخنديد و ميگفت: اين انتقاد به من وارد است. من اينطور راحتترم "مشدي مجيد جان"! تو که به اخلاقم آشنايي...
شب تا دير وقت ازادبيات حرف ميزديم واز کساني ياد ميکرديم که رخ در نقاب خاک کشيده بودند. هميشه به ياد گذشته از من ميخواست برايش داستان بخوانم. با فضاي داستانهايم آشنا بود و ميدانست از چه تيرهاي هستم.ما نسبت به آثار همديگر منتقد شفاهي بوديم... ميدانست تمام نمايشنامههايش را خوانده ام... پنجاه سال دوستي بي سر و صدا، همراه با احترام متقابل با او داشتم.يکي دو بار بين ما بحث نمايشنامه و داستان شده بود.من داستان را جلوتر از نمايشنامه ميديدم. دليلم اين بود که نمايشنامه مثل داستان تلفات نداده است.
افاضات مرا که ميشنيد بلند ميخنديد و ميگفت " مشدي مجيد جان، خوب داري شلتاق ميکني. به قول خودت کوتي بيا"! که همان کوتاه بيا بود.کوتاه ميآمدم. به من ميگفت:" نامههايم از نمايشنامههايم بيشتر سر زبانهاست." و از اين موضوع ناراحت بود.
من او را به قول "فاکنر" به خاطر "عرق ريزي روحي اش"دوست داشتم.خوب شد درزمان حياتش نمايشنامههايش سر زبانها افتاد و بارها و بارها اجرا شد.
اينک او در ميان ما نيست،اما آثارش هست.اکبر جان! شهر آبي تو، با کوچههايش، با مردمانش که هميشه با مهر در آثارت از آنها ياد ميکردي؛ به تو سلام مي دهند. من پيامرسان دوستداران تو هستم؛ دوست من! تو با قامتي بلند روي صحنه آبي ايستادهاي.
مجيد دانش آراسته، زمستان 86
نگاهی به مجموعهی "روز جهانی پارک شهر و زبالهدانی"
مجید دانشآراسته
داریوش معمار:آیا در یک اثر ادبی نیت نویسنده بنا بر طرحی ایدئولوژیک میتواند منجر به تولید اندیشه و تخیلی سیال و پویا شود این شاید مهمترین سئوالی باشد که پس از خواندن مجموعه داستان "روز جهانی پارک شهر و زباله دانی" برای مخاطب و پیشتر خود متن طرح میشود و میتوان به صورت مبسوط به آن پرداخت. این طور به نظر میآید که محتوا خصوصا در وجه اجتماعیش وقتی که انسان و مسائل و روابط او را به عنوان محور و نقطهی اتکا بر میگزیند همان طوری که میتواند منجر به چشماندازی عمیق و جذاب از علایق و آشوب ادراکی او شود در وجه دیگر خود گاهی کسالتی را به ارمغان میآورد که برای عادت مفاهیم نه شکل تازهای در حوزه بیانگری ارائه میدهد و نه در گسترهی دانستهگیهای مخاطب با نوع تلقی رسمی از بودن برای دیگر شدن چالش میکند تا زاویهای جدید برای دست یافتن به پیرامونش و آنچه تا به حال بیان نشده به روی وی گشوده شود.
1)به نظر نگارندهی این سطور در مجموعه داستان "روز جهانی پارک شهر و زباله دانی" از مجید دانش آراسته ما با فضایی روبهرو هستیم که در آن داستان به عملی برای به دوش کشیدن بار مضنونیتهای ایدئو لوژیک نویسنده در شرایط اجتماعیاش و تلاش او برای تبلیغ اندیشهای معین مبدل شده که دست به صورتبندی کردن رفتار افراد و نتیجه گیریهای اخلاقی از آنها میزند. در داستان چراغ نیکلایی، غلام و تقی نمونهای هستند که صحبتها و برخوردشان در قبال میرزا گل این گونه برنامهریزی و ارزیابی میشود. اینجا همهی پذیرش ها، موضوعات و رویدادها در نهایت تحت نفوذ و سیطرهی برداشت و قضاوتهایی قطعی هستند که از پیش دیگران را تایید یا رد کردهاند. قالب کردن چراغی خراب به مردی زحمتکش که از راهی دور برای دیدن دخترش آمده، و آدمهای که با توجه به رد یا تایید آرمانهای اجتماعی داستاننویس نمره قبولی میگیرند و یا منفور شمرده شده و طرد میشوند. بیشک باید قبول کرد نگاهی افلاطونی که تمام اشیاء و روابط بین آنها را بر اساس بد و خوب، ظالم و مظلوم طبقهبندی میکند نه تنها به ما بلکه به داستان هم اجازه نمیدهد تا از ورطه قضاوت کردن و شدن خلاص شود تا از نزدیک با خودش روبرو شود، به تعبیری دیگری خود را بر ملا سازد. وقتی قالب همهی اشیاء و افراد از پیش آماده است و تنها در سایهی حقیقتی که باید تبلیغ شود روبهروی ما قرار میگیرند. اینجا کسی از خودش اختیار ندارد تا از موجودیت عملی که به او دیکته میشود گریز بزند یا آن را نفی کند و دیگر سازد، سیستم ارزشی موجود تکلیف همهی درست و نادرستها را روشن کرده و برای تمام روابط موجود و اشیاء نوعی خاصی از بودن که به نظرش درست و اخلاقی هستند را درنظر گرفته است و نویسنده هم در چارچوب همین عاملیتی قالب است که مجبور میشود برای نوشتهی خود نقشی در سطح بیانیههای مستند اجتماعی در نظر بگیرد و این مورد در آخر برای کسی که دارد داستان را مینویسد و میخواند کمکم تبدیل به یک شاخصهی قطعی میشود و تخیل و تکاپوی ذهن او را مصادره میکند، بنابراین سطح خلاقیت پایین آمده و ذات پویایی که میتوانست منجر به حضوری دیگر از هستی در وجه اندیشگیاش شود مبدل به سطحی از خود گویی میشود که طی آن حتا آنچه به عنوان تعهد نویسنده به اجتماع وجود دارد هم مخاطب را قادر به لذت بردن و درگیر شدن با آن نمیکند و در ادامه نه تنها نمیتواند در راستای ذات خود عمل کند بلکه روبهروی خود خلاقش نیز ایستاده و توان خویش را با بازنمایی مکرر نمودهها تحلیل میبرد. نمایش هرشب ما، رویایی یک سرباز و به شهر جایزهها خوش آمدید را باید در زمره داستانهایی با این نوع از نگاه قرار داد که داستاننویس در آنها از پیش وظیفه دارد چیزی را بگوید و اشاعه بدهد و بعد هم آنقدر عناصر و اجزاء داستان را در این وضعیت زیر فشار بگذارد که مبدل به بد و خوب مورد نظرش شوند. در چنین محیط سیاه و سفیدی که نگاهی ثنویتگرا تمام دیگریها و زاویهها را به نفع خود مصادره کرده البته نمیتوان انتظار داشت در شهر جایزههایش این همه آدمها دچار دغدغه گزینش نباشند طوری که دیگر ردی از آگاهی خود را بیاد نیاورده و تنها یک صدا از آنها به گوش برسد، تداومی که با اغراق و کیفیتی شدیدا خود محور جای همه حرف میزند و تصمیم میگیرد که تایید کند و نفی کند حال آن که دیگران تنها سوژههایی فرودست در حضور اندیشهگی و شخصیت دانای کل به شمار میآیند، در چنین وضعی ایشان در قالب اقتداری که چهرههایشان را در موقعیت نگاه حاکم کشیده به این نتیجه میرسند که باید همه چیز به نفع آن اندیشه و نوع ارزشی که گفته شده درست است عوض شود و این تنها کاری است که در چنین محیط مصنوعی از آنها بر میآید. البته در این مجموعه، داستان شهرها شهرها به دلیل گریزی که گهگاه از نگاه حاکم و محکوم دارد به نظر میآید قصد کرده از این وضع خود را رها سازد، اما غفلتان اینجا هم یک نوع بدنمایی خشم کارگری، بدبختی کارگری، دستهای زمخت و تن رنجور و از این موارد بر پایهی ارزشهایی اخلاقی و صورتبندی کردن همهی چیزهایی که هست و نیست ما را از دست پیدا کردن به آن چه در طبیعت کارگری وجود دارد و کنکاش ذهن برای درک و درگیر شدن با جذابیتهای ناگفتهی آن باز میدارد و زمینهای را برای برخورد از زاویهای جدید فراهم نکرده و این بخت را از داستان میگیرد که از خودش گریز زده و تمهیداتی متفاوت را در مکانیسم خود فعال کند.
2) مجموعهی "روز جهانی پارک شهر و زبالهدانی" ازیک سو تلاشی است برای شرح ممنوعیتها در روابط اجتماعی، سیاسی و معیشتی مردم در دورهای خاص و رد و تایید یک نظام سیاسی و اجتماعی که در قسمت اول این نوشته به صورت مبسوط به آن پرداخته شد. اما در این قسمت باید به نکتهای دیگری هم اشاره کرد که موجب شده وضع داستانها حتا به لحاظ بررسیهای تاریخی و جامعه شناسانه نیز دچار افت شود. معمولا زمانی که ما برای داستانهایمان فضایی را انتخاب میکنیم که در آن قرار است نظری قاطعانه بر علیه یک رخداد یا محیط و فضای حاکم بر آن صادر شود، به جهت آن که امکانات و دیگر خصلتهای نوشته در سطح حداقل خود همچنان فعال بمانند هم زمان با اعتبار و قطعیت طرح موجود به کمک جریانهای دیگر و پرداختن به حاشیهها برخورد کرده و روندی چند وجهی را انتخاب میکنیم که مرتب ما را در حین این حرکت جابهجا میکند. به این ترتیب عمل کرد شخصیتها و موضوعات از سطحی تقابلی به فضایی آزاد کشیده میشود که پی در پی زوایای جدید و امکانات دیگر خود را به کار گرفته. اما در این داستانها با تمام تلاشی که شده به نظر میآید عدم تمایل به دقت بیشتر به لحاظ تکنیکی به همراه تشریح در حوزهای از مرکزیت بنیان فکریی خاص اجازه بازی و سیالیت را در بستری آزاد به ذهن نمیدهد بنابراین آن جایی که باید فضاها را به کمک تخیل مجددا بازسازی کند میبینیم که ذهن عمل نکرده و عقیم میماند. برای مثال در داستان "روز جهانی پارک شهر و زبالهدانی" ما بیشتر با شیوهای برای تبلیغ یک دستگاه ایدئولوژیک روبهرو میشویم که تنها روابط اجزاء مختلف اثر را در راستای آن باز تولید میکند، اینجا نقش مسلط حتی اجازه نمیدهد دنبال نقشها و دلالتهای دیگر برویم تا به شیوههای گوناگون چگونگی و چندگانگی شکل گرفتن و کیفیت رمزگانش را طی تجربهای مشترک گشایش کنیم. بنابراین نگاهی که در این وضع میتوانست به صورتی راه گشا ما را در فهم شرایط تاریخی و اجتماعی موجود همچنین قراردادهای ناگفته آن به ما کمک کند به صورت سیستم و شبکهای از پیش برنامهریزی شده عمل کرده و تنها منعکس کنندهی یک عمل و نیت مشخص میشود که توان آفرینندگی آن به دلیل حجم بالای خودآگاهی بسیار کم و اندک است. در داستان مجاهد پیر ما شاهد مجادلهی میر آقا مجاهد پیر جریانات جنگل با منوچهرخان که فردی از طبقه متمول است هستیم در ادامه نجفی قزاق سابق و پاسبان بازنشسته هم وارد بحث آنها میشود، نویسنده بیشک میتوانست با استفاده از فضاهایی جدای از صورت بندیهای طبقاتی و ارزیابی و ارزشگزاریهایی از این دست به موردی دیگر دست پیدا کند که بیشتر با محورهای پنهان و وجوه جا مانده شخصیتها ما را روبهرو سازد یعنی آن مواردی که در پس شخصیت عاصی و از سویی منفعل میر آقا و مدعی منوچهری و پاسبان وجود دارد مکالماتی که بیشتر متکی به خود افراد نه وقایع و شرایط آنها است تا به این ترتیب آن چه تنها یک بدبینی در سطح تمام داستانهای این مجموعه به شمار میرود، در حوزه انگیزشهای خلاق متن حین روبهرو شدن با خود و مخاطب به سمت تکانشی هدایت شود که ذات مضطرب و عاصی شرایط مورد نظر را بدون قضاوت در مورد آن روبهروی ما قرار میدهد.
3) اما مورد آخری که میشود آن را بررسی کرد حضور کمرنگ زن و عناصر زنانه در داستانهای این مجموعه است که باعث شده در بعضی موارد که نیاز به فعالیت و درگیری مدام آنها با دیگر اجزاء داستان وجود دارد کمبود ناشی از نبودشان را احساس کنیم. در داستان گدای عشق این مورد را میشود به وضوح درک کرد که اقتدار مردانه در تمامیت نوشته و شکل گرفتن آن چه درون مایهی اثر به شمار میآید چه طور موجب میشود حضورهای زنانه تحلیل بروند طوری که به نظر بیاید وظایف زنانه و نوع زیستشان در اندیشه و تجربه مورد بحث و طرح نویسنده یک موجودیت رانده شده است که توان تحمل آن چه اقتدار و وظیفه مردانهی شخصیتهای اصلی داستانها است را ندارد از سویی هر کجا به صورت گذرا زن وارد داستانهای این مجموعه میشود مثلا در داستان نمایش هر شب و به شهر جایزهها خوش آمدید میبینیم هویت و اعتبارش بر اساس جنسیت و برخوردی سنتی با آن بنا میشود و تحت سلطه یک اقتدار و تمامیت خواهی مردانه قرار میگیرد که بیشک بیارتباط با آن چه پیشتر از آن با عنوان رسمیت و شبکهای معین از عملها و دلالتها نام بردیم نیست.
داستان «قضیهی فیثاغورث با یک صفر دوگوش» را با صدای نویسنده از اینجا بشنوید.
خیال میکنم همین دیروز است که دفترچه را از بغلت بیرون میآوردی و حاضر غایب میکردی. در حالی که میتوانستی شاگردان را شماره کنی و بپرسی کسی غایب است. و این همه وقت کلاس را نگیری. از قضیهی فیثاغورث میگفتی که خیلی مهم است. و فهم هندسه بر پایهی آن بنا شده. بعد دو تا مثلث روی تابلو میکشیدی و با آن صدای دلگیرت میگفتی:
ـ ثابت کنید مثلث آ ب ث با مثلث آپرین بپرین ثپرین برابر است.
و ثابت میکردی.
خیال میکنم همین دیروز است که به من گفتی:
ـ بیا پای تابلو!
وقتی از جایم بلند نشدم، تعجب کردی:
ـ مگر با تو نیستم؟
و خندیدی. وقتی گفتم «همینجا جواب میدهم» بیشتر تعجب کردی و با شاگردها خندیدی و گفتی:
ـ اینجا چطور میخواهی قضیه را ثابت کنی؟
گفتم: «روی کاغذ». تو خیال میکردی چون قضیه را نمیدانم این حرف را میزنم. آن وقت دفترچهات را از جیب بغلت بیرون آوردی، نزدیک شدی و یک صفر دوگوش به من نشان دادی. توی دلم گفتم «گور بابای فیثاغورث». تو اگر تخیل داشتی که معلم هندسه و جبر نمیشدی و مرا به خاطر اینکه زیر میز کتاب خوانده بودم از کلاس بیرون نمیکردی. اما اگر ده بار هم از کلاس بیرونم میکردی، باز من زیر میز کتاب میخواندم. خیال میکنم همین دیروز است که کتاب ر ا از دستم گرفتی و گفتی:
ـ حسین کرد شبستری میخوانی؟
اما من داشتم «ده مرد رشید» را میخواندم. آتوسا عشق من بود. یک ربع بعد دخترها از مدرسه بیرون میامدند. خدا را شکر میکردم که زود قضیهی فیثاغورث را ثابت کردهای. پنج دقیقهی دیگر زنگ میخورد. تند میرفتم جلو مدرسهی دخترانه میایستادم که آتوسا را ببینم. من موهایش را که در باد پریشان میشد دوست داشتم. خیال میکنم همین دیروز است که مرا پای تابلو برده بودی و فکر میکردی که مثل خر در گل ماندهام. اما من این احساس را نداشتم و تو باید میفهمیدی که چرا من از ثابت کردن بیزارم. تو فاقد تخیل بودی. خیال میکردی چون قضیهی فیثاغورث را ثابت میکنی پس خیلی قدرت داری. ولی من به جاده، به باران، به دریا، به شیشههای عرقکردهی یک کافه فکر میکردم. تو میرفتی دکان بزازی برادرت کار میکردی. و برای اینکه ثابت کنی بزاز ماهری هستی، گوشهی پارچه را با قیچی میبریدی و با دست جر میدادی. مثل قضیهی فیثاغورث که در موقع ثابت کردن آن خودت را جر میدادی. تو نمیدانستی که من در خانه «مادرقحبه» نام دارم، در بیرون «علی پاسورباز»، و در کلاس «اسکندانی». پدرم با مادرم دعوا میکرد که:
این مادرقحبه کجاست؟ چرا شبها دیر به خانه میآید؟
مادر شانه بالا میانداخت و میگفت:
من زن خانهام. از من میپرسی؟
تو باعث شده بودی که مرا از مدرسه بیرون کنند. کتاب را از من گرفتی و تحویل دفتر دادی. میخواستی رویای مرا بگیری. اما من کتابهای درسی را فروختم و تاوانش را دادم. مادرم که به مدرسه آمد، مدیر گفت:
ـ دو ماه است که نمیآید. مدرسه هم که میآمد، یک روز خالهاش مرده بود، یک روز عمهاش. مگر این چندتا عمه و خاله داشت؟
مدیر راست میگفت. مهدی قهوهچی خودش را دایی من جا میزد. لباس سیاه سوگواری میپوشید و اجازهام را از مدیر میگرفت. بعد مرا سوار دوچرخه میکرد و میگفت:
ـ یک حریف خرپول پیدا کردهام.
به من پول میداد تا به جای او قمار کنم. میدانی از چه وقت گفتم «گور بابای فیثاغورث»؟ از وقتی که با پول قمار برای خودم کفش و شلوار خریدم. چون همیشه کفشم نم میداد و پایم خیس بود. کفش را که پوشیدم راه نمیرفتم؛ میرقصیدم. آخر با کفش پاره که به دیدار آتوسا میرفتم دلم میگرفت. خیال میکنم همین دیروز است که توی چشمهای من نگاه میکردی و لبخند میزدی. یعنی: میدانم که نمیدانی. اما من میدانستم که تو نمیدانی چرا از نگاهت دلم فرو میریزد. تو نمیدانستی اگر میرفتم پای تابلو، چون قدم نمیرسید باید روی پنجهی پا بلند میشدم. آن وقت وصلههای شلوارم که مثل دو چشم تو وقیح بودند، از زیر کتم بیرون میزد و من خجالت میکشیدم. تو اگر شعور داشتی میفهمیدی که چرا همیشه شلوارم را بالا میکشم. خیال میکنم همین دیروز است که با کفش و شلوار تازه تو را مخاطب کردم و گفتم:
ـ حالا هر چه میخواهی میتوانی از من بپرسی.
چون دیگر میتوانستم روی پنجهی پا بلند شوم و تمام تابلو را از معادلهی دومجهولی پر کنم. و از صفرهای دوگوش تو فاصله بگیرم. ولی تو فقط به من نگاه میکردی، چون عکس تو به مناسبت سومین روز درگذشتت، روی دیوار مدرسه، روی دکان بزازی برادرت، و روی مسجد جا مانده بود.
با ياد گيلك مردان : بزرگ علوي ، م . ا . به آذين
محمود طیاری:خيلي اتفاقي تو سالهاي 34-33 برخوردي دست داد با مجيد دانش آراسته و حرفي رفت در زمينه قصه ، كه حضرتش مي نوشت و من هم … و خدا حافظ !
بعدش تنهايي آمد و يكي دو سالي كار ( به معناي نوشتن ) و در اين فاصله با محمد عاصمي ي اميد ايران خويشي مان شد : يعني مناسبات چاپي و اين حرفها ( ياد باد و اداي ديني سير! )
در آن زمان مومني به نام حسين فرزام صفت بود كه مي نوشت و هواي رفاقت داشت - كه دست داد
و از رفيقي گفت كه داستان مي نوشت. پرس وجو شديم،كاشف به عمل آمدكه همان مجيد دانش آراسته است !
( هم زمان يك نهضت چند نفره گيلك در تهران: اكبررادي ، معروف در داستان ، سيروس طاهباز : در
نقد و نظر .محمد رضا زماني: در فلسفه و حسين زنده رودي : در نقاشي بود .كه احمد آذرهوشنگ را با كتاب اخيرش محراب و ابراهيم رهبر را با قصه و نمايشي تك پرده (باغ؟) و مقاماتش در ماهنامه هاي اين زمان (42-47) شايد بايد بر آن افزود. كه با آشنايي با اكبر رادي تصويرپردازخطه ي (باران ) كه قصه اي است از او به همين نام، اين دو چشم انداز در هم ادغام شد. و ديگر عزيزي به نام محمد حسن جهري.
ما ( من و مجيد و جهري ) مي نوشتيم، حسين نگاه مي كرد. يعني گپ و نظرو اين حرفها. بعد خودش هم افتاد تو خط ، كه جدل بود ، يك الف هم آمد روش، شد جدال ! بعد ما رفتيم تو نخِ ( خسرو مرادي -اسماعيل ) و كشف . حضرتش تو خط فاضل بود و حاصل : دو سه تا قصه تميز ، كه چل گياه و چاووشي اش در مرز حافظه است و ديگر نه . محمد آقازاده اي هم بود كه آدمهاي پلاستيكي اش را بعد درآورد و يك ( هادي جامعي).
جامعي از همراهان بود و داستانهايش – خاصه (داستان خانه ها) ، رنگي به چشم و زنگي به گوش داشت و يك نزديكي به چخوف ، كه مجيد به گوركي . جهري، امايش بيشتر بود ( اما نه بيشتر از صفايش ) چون زني داشت و بچه اي و اين حرفها …
مجيد يالقوز آدمي بود ، مثل من . مي نوشت و كلك عجب تاسي هم مي انداخت !بعد احمدخان مسعودي آمد :گل بود به سبزه نيز آراسته شد ! حضرتش شيرين كاشت ( يادش گرامي باد .كه هست ) با يكي دو طرح و قصه ( از قصه هايش ) تو كتاب هفته . و يكي دو گذر و نظر تو بازار : ( ويژه هنر و ادبيات – رشت ) كه به همت تنهايِ تنهايِ محمد تقي صالحپور ( خدايش حفظ كناد – كه دستي بگرفت و پا به پا برد ، تا شيوه ي ويژه در آوردن را در اين ملك به پاره اي از اعاظم آموخت ! )درميآمد. حضرتش جهدي تمام در معرفي چهره هاي اين سامان داشت . احمد خان نمايشي هم نوشت ( خر با بار نمك ) نامي ، كه نمكش شكر است و في الحال در دست تمرين ، گويا با خجسته كيا ، به تماشا باد !
هم زمان توفيق زيارت عباس حاكي دست داد با ( روح مقدس ) اش در كتاب هفته و (بوته هاي گرم) اش تو قفسه كتاب طاعتي(كه خدايش عزت بدهاد كه نيك مردي است به جامه ي نظر آراسته :كه يعني سخت نگاه كننده و با حال : چونان كه به يك نظر شاملو از نصرت باز شناسد ، كه در خبر است صابونش به جامه ي اين هر دو سياحان شعر پارسي خورده ! ) كه يحتمل به همت ( طاهر غزال ) و با مقدمه اي از وي چاپ شده بود.
گفتم طاهر ، ( ني لبكِ طلايي ) اش بر من ظاهر شد ، كه مال همان سالهاست و حرف از قصه است و جنابش در آن زمان چندتايي قلم زده بود در زمينه ي داستان كودك، و باقي …كه غزال وار رميد و رفت به ژاپن و همين امشب حسام ( كه بعد وصفش مي آيد به تمام ) به من مي گفت كه ( هفت جزيره جادو ) اش در آنجا ( ژاپن ) به نام (سه شاهزاده و سه گنجينه گرانبها ) جزو بهترين ها – يك همچه چيزي – ترجمه شده است .( كه اين خودش كلي كار است كه شده و شبي مي خواهد و لبي و باقي قضايا ).
واما مجيد دانش آراسته ( نويسنده ي صندلي لهستاني و چراغ نيكلايي ) كلي در اين بحث سرش مثل من بي كلاه مانده : نه به نام بزرگ فاميلي اش اشاره شده و نه به كتابش كه ( استخوانهاي تهي ) نام دارد و تو سالهاي گمِ چهل يك – چهل دو، چاپ شده و بعدها تازه هايش در بازار ويژه ي هنر و ادبيات و خوشه وپرچم خاور ميانه و پيام نوين . بعدش هم محمد فرزندي كه سبيل پر پشتي داشت و ( تا قرار گاه ) مي -نوشت .
برمي گرديم به حسن حسام كه با قصه ي ( لوط ) اش – در بازار ويژه هنر و ادبيات – خوش رقصيِ ادبي اش را شروع كرد و اين مرحله ي تازه و لحظه ي بازآمده اي است توي زندگي هر قصه نويس و لازم است كه ثبت بشود. من خودم با ( در پاي درخت نارنج ) شروع كردم . مسعودي با ( علامت سئوال )
و ( دندانه ششم ) ، دانش آراسته با ( روياي يك سرباز ) . حضرتت نمي دانم با چي ؟ قديمي حرفه با
( مارگارت آستور ) ش . و جهري و كي ، نمي دانم با كبري و چي شان !
اصلا اين ( حسن خان حسام ) هيچ شانس ندارد ما دو سه كلمه در باره اش حرف بزنيم . اين مومن
(مصفا خانه ) اي دارد كه به شوخي ( هتل حسام ) اش ناميده ايم و خانه ي پدر معظم شان است ! و ما ازچهارگوشه ي شهر درآن جمع مي شويم و گپ مي زنيم و يك جور مناسبات ادبي با هم داريم : حسن ، حالا براي خودش دستكي به هم زده و مثل هركدام مان دنبكي مي زند!
كه : بزن اي دل ، بزن اي دل ، تو از ما مي زني اي دل ! و ( سيران ) ي زير چاپ دارد در مايه هاي سوررياليزم . ( اين طور ديده ايم : با فضاي جداگانه و خاص و چشمگير …)
مي ماند قديمي حرفه كه همان حميد برادر مجيد خودمان است و بهمن سنجرخاني ( كه - پاانداز - ش در لوح ، دفتر قصه آمده .كه داستانهاي حسام و مسعودي هم . ( و ناصر شاد منفعت و محمد علي معتدل و عليرضا روشندل و اردشير صابر معاش و اديب مقدم و علي ركني و م . طاهر نوكنده ( كه آشنايي دست نداد مگر با قصه اي در لوح و طرحي گويا در بازار ) كه هركدام مي آمدند با چوبي زير بغل و يك ساز دهني كه مال بعضي هاشان قشنگ كوك شده بود ، در مثل قديمي حرفه .
ديگر از آنها كه دستي به قلم مي برند: علي غمگسار و رضا حياتبخش اند . كه اين دو از آگاهان اند و علي همان (كاكا) ي خودمان است كه وصفش در كتاب كاكا ( مجموعه ي داستاني به همين نام و قلم ) به سال 46 آمده : اغذيه فروشي و اين حرفها : ( كاكا دل داري ؟ سرخ كرده دارم ! ) با مقاديري خط و مشي و شعر و موزيك و يك جيگر به تمام معنا .
در اين جا از محمود بدر طالعي و محسن حسام و صادق شعباني نام مي برم كه پي گير مي نويسند تا به رسيدني … و بازگشتي متواضعانه مي كنم به حسين فرزام صفت كه كهنه مردي بود ميان ما و بدين مهم اشارت كه: براي همه ي ما – خاصه براي من – آشنايي با اكبر رادي نمايشنامه نويسِ آن زمان و داستان
پرداز آن زمان و سيروس طاهباز موهبتي بود و نيز با يادي از ابراهيم رهبر دست به قلم خوب قديم و
نديم و محمد رضا زمانيِ ( cosmopolit ) كه سابقه اش با ما همان سابقه ي پشت لب است با سبيل!
كه هريك نامي و بامي دارند و مباد كه در اين كلام : برخي بنشانيم و السلام !
رشت : تيرماه 1347 - محمود طياري
